همون جای همیشگی

ببخشید بد قولی کردم و این دو روز گذشته ننوشتم. دیگه الان اومدم .

کلا چهل دقیقه وقت دارم و الان تو استراحت بین دو کلاسم .

(الان یادم افتاد امروز حمعه است و ممکنه شما اصلا پست منو نخونید و الان دارم فکر میکنم شاید بنویسم اما بذارم فردا منتشر کنم هان ؟)

اومدم تو کتابخونه ی دانشگاه.

فضای نگهداری کتابها از این قسمتی که منم فاصله داره و این وسط میز و صندلی و سیستم کامپیوتر برای دانش جوها چیده شده که بیان روی درساشون کار کنن و البته یکی هم مثل من میان میشینه وبلاگ مینویسه ! 

بعد من همیشه یه صندلی هست شانس دارم خالیه و اینجا میشینم.

هم کنار شوفاژه هم کنار پنجره ای که رو به روی یه دریاچه ی بزرگه :) 

 

یک جایی خونده ام که یکی از کارهایی که برای ذهن آگاهی و توسعه فردی انجام میدی این باشه که همیشه ببینی از خودت در هرجایی چه چیزی به جا میذاری؟

اگه داری طبیعت رو ترک میکنی چی از خودت گذاشتی؟ تمیزیه یا زباله؟

اگه داری اتاقت رو ترک میکنی چی ازت مونده ؟ نظمه یا آشفتگی؟

اگه داری دیداری رو ترک میکنی چی ازت مونده؟ حال و انرژی خوبه یا غرغرهات و رفتار بدت؟

من بی اندازه زیاد این تمرین رو انجام میدم.

حتی وقتی بیرون از خونه رفتم دستشویی و دیدم میتونم تمیزتر ترکش کنم و از من تمیزی به جا بمونه این کار رو میکنم .با اینکه شاید دیگه هیچوقت خودم به اونجا برنگردم. و شاید نفر بعد از من بره و بدون سیفون کشیدن از اونجا بیرون بیاد .

اینجوریه که وقتی جسمت رو هم قرار باشه ترک کنی اگه یه لحظه فرصت این باشه به زندگی که از خودت به جا میذاری نگاه کنی میبینی میگی دمم گرم . از خودم خوبی گذاشتم...

 

سه شنبه که پستم رو نوشتم رفتم به درسام برسم.

وسطای کلاس دومم بودم که حمید زنگ زد و رد دادم. پیام دادم اگه کارت واجبه بگو زنگ بزنم . و گفت واجبه.

 

بیرون رفتم و زنگ زدم و همین که صداش رو شنیدم دیدم حالش چقدر بده. و حس قوی من سریع بهم گفت حتما وبلاگم رو خونده .

جز این اصلا نمیتونست باشه .

هیچی اندازه ی اسم و نشونی از اون پسره که درموردش نوشتم حمید رو اینجوری بهم نمیریزه.

(جزییات اون پست رو پاک کردم که حمید اگه دوباره خوند حالش بد نشه)

 

انقدر حالش بد بود که من خودم احساس کردم قلبم داره سینه ام رو میشکافه. احساس کردم چیه ؟ واقعا داشت میشکافت.

کلاس رو کنسل کردم و رفتم خونه اش.

دیدم همه جا رو خون برداشته و حمید با دست های بریده افتاده ....

نفسش به سختی سینه اش رو تکون میداد.

تا آمبولانس بیاد کلی طول کشید و .....

 

آره آره همه ی اینها میتونست اتفاق بیفته. 

اینا رو نوشتم تا یه لجظه تصورشو کنی میتونستی چه اثری از خودت با کار کثیفی که کردی به جا بذاری؟

واقعا اگه دقیقا همین میشد و یا بدترش میشد چجوری میتونستی خودت رو آروم کنی و به زندگیت ادامه بدی؟

 

وقتی رسیدم خونه نبود و من تو تاریکی نشستم تا بیاد .

با همکارش برگشت .

موقع رفتن همکارش تقریبا داد میزد که حق نداری این دختره رو از بلاک دربیاری ها !

برای همیشه کاتش میکنی بره پی کارش!

حق نداری فیس تو فیس باهاش حرف بزنی ها!

 

این دختره من بودم که آروم توی تاریکی داشتم خودم رو کنترل میکردم .

یهو حمید اومد اتاق و برق رو روشن کرد وبهش گفت من اونجام.

 

اونم جوگیر شده بود و همینجور داد و بیداد میکرد که همین الان بیرونش کن!

زنگ بزن پلیس بیاد ....

حالا حمید بهش میگفت تو برو ما حرف بزنیم اون نمیرفت و داد میزد چه حرفی؟ اگه حرفی داره باید جلوی من به تو بگه!!!

من هنوز که اینها رو یادم میاد و صدای فریاد هاشو یادم میاد قلبم میاد تو دهنم.

 

بالاخره شرشو کند و من موندم و حمید و حوضمون. حوضی که چرکی شده بود و ماهیاش مرده بودن.

 

حمید هم وایساد گفت همین الان یا میری یا زنگ میزنم پلیس!

واقعا شماره پلیس گرفت و منی که ایستاده بودم بهش نگاه میکردم و همزمان حالم بد بود و همزمان دلم براش تیکه پاره بود که اون حال رو داره . همزمان میخواستم بکشمش که همکارش رو آورده وسط مساله ای که مربوط به ما بود و همزمان برام مهم نبود پلیس بیاد بیرونم کنه.

همزمان حمله های عصبی رعشه گرفتن از زمان پدر کوروش بهم دست داده بود و انقدر تو خونه دنبالش راه رفتم که بیاد بشینه حرف بزنیم با صدای آروم و این حرفش که تو دو ساله با اون پسره ارتباط داری رو تحلیل کنیم و همزمان از اینکه من الان برم چه بلایی سر خودش میاره ترسیده بودم که یهو یه چیز کثافتی شروع شد که چهار دست و پا شدم و نمیتونستم نفس بکشم. 

و نمیتونستم هیچ جا رو ببینم.

و نمیتونستم بدنم رو حس کنم . از خودم حس کنده شدن داشتم .

و اتاق میچرخید و حمید میچرخید و خوب گاهی مردها تا ما زنها رو در حال مرگ واقعی نبینن گوشهاشون کر و چشمهاشون به حال ما و وجود ما کور میشه.

اونجا حمید به خودش اومد و بالاخره نشست کنارم.

بعد از کلی تلاش برای تسلط دوباره به خودم و نفسهام ، 

بهش گفتم اینکه تو احساساتی که من تو این چند روز تجربه کردم رو اینجوری خوندی خیلی ناراحتم میکنه و من بایت آسیب دیدنت چقدر متاسفم.

اینجا دیگه بهم گفت یه حروم زاده از وبلاگت برام اسکرین شات فرستاده و اون حروم زاده رو پیداش کن.

بهش آدرس وبلاگ رو دادم . گفتم میتونی خودت هم بری بخونی ولی همه ی پستها رو بخونی . چون که من هزار ها بار از خوبی های تو از احساس خوبم به تو هم نوشتم.

و اونجا حریم شخصی منه . تنها پناه من وقتهایی که باید بروز بدم خودم رو . 

وقتی حالم خوبه اونو مینویسم وقتی حالم بده اونو مینویسم . 

یه وقتی به کسی بد و بیراه میگم یه وقتی یکی رو تا عرش بالا میبرم و همه ی اینها مربوط به احساسیه  که در اون لحظه دارم تجربه مبکنم . 

گفت چرا به اون آدمها اعتماد میکنی ؟ میبینی الان که چقدر دشمن تو هستن ؟ 

براش گفتم که اووووووه تو این سالها چند بار آدم ها اومدن حرفهای بد زدن ، سعی کردن من رو جریحه دار کنن  و تموم شدن و رفتن . 

و اینها پیش میاد تو دنیای وبلاگ و من نمیتونم این رو اصلاح کنم چون از توانایی من خارجه که به آدمی که بزرگساله و منو میخونه یاد بدم باید از اعتمادی که بهش میکنم سو استفاده نکنه و شریف باشه . 

یا یاد بدم مرز اینکه من اطلاعات شخصیمو باهاش اشتراک میذارم و اینکه اون باید اینها رو پیش خودش حفظ کنه از نظر اخلاقی کجاست ؟ 

حمید قسم میخوره انقدر حالش بد شده وقتی پیام ها رو خونده که اگه همکارش نبوده واقعا دست به خود*شی میزده . خود زنی کرده . به ابزار کارش صدمه مالی زیاد زده . به وجهه کاریش صدمه زیاد زده . 

و خوب چه چیزهای دیگه ای میخواست بشه ... با خودت واقعا فکر نکردی چه اتفاقات وحشتناکی رو ممکنه رقم بزنی جدا ؟

خوب این رو که فهمیدم میخواستی پترس فداکار بشی و انگشتت رو بکنی تو سوراخ رابطه حمید با من  اما آیا با خودت فکر نکردی ممکنه بلایی سرش بیاری که هیچوفقت دوباره عاشق آدم دیگری نشه؟ که برای همیشه بدبین و زخم خورده بشه؟ که روابط بعدیش رو دستی دستی به بدبختی بکشونه ؟ از نوک دماغت جلوتر اصلا چشمت کار مبکنه ؟ 

من با اون حال خودم که بعد از اون حمله خیلی بد بود ، نمیتونستم حمید رو تنها بذارم . حتی با اینکه ما حرف زده بودیم با هم . 

وقتی برگشتم آروم بودیم . 

قرار گذاشتیم چند روز دیگه همو ببینیم دوباره .

و بهم گفت کمی با فاصله بیشتر به خودمون و رابطه مون نگاه میکنیم . 

 

این دو روز گذشته ، خواهرمم بهم زنگ زده . 

گفته حمید باهاش تماس گرفته . چیزهای واقعا خصوصی از زندگی من به خواهرم گفته بود . و اسکرین شات های دوستمون رو براش فرستاده بود . 

بعنی عملا خواهرم بخشهایی از وبلاگ منو خونده ! 

این دو روز بدنم لخت و بی حس بوده . 

کاملا احساس میکنم بی وزن هستم . انگار بی بدن باشم . 

همچنان تپیدن قلبم رو توی سینه ام به شدت حس میکنم . 

برای راه رفتنم حس میکنم دارم خودم رو میکشم .

خیانت نکردم به حمید . فکر میکنی برای من سخت بوده هر بار منچستر میرم و خیلی از سفر هام مصادف با وقتهایی بوده که اصلا به حمید وصل نبودم ، اون پسره رو ببینم ؟ 

تازه من اون رو از همه جا بلاک کرده بودم و اون با یک اکانت دیگه ای که من شماره ای ازش ندادم پیام داده بود .

متوجه این هستم رابطه ی من و حمید پیش نمیره و برای هیچکدوممون کار نمیکنه . این باعث شده من احساس در رابطه بودن نکنم چون این دیگه یه رابطه ی واقعی نیست وقتی از کسی اینهمه دوری . 

و من خودم خودم رو درک میکنم اگه اون آدم پیام داده و من یهو احساسات و هیجان بهم غالب شده . 

ولی حمید ممکنه این رو درک نکنه . 

اصلا معلومه که درک نمیکنه . خصوصا که این پسره همه جوره خط قرمزشه . 

این رو میفهمم که احساساتش چقدر شدید جریحه دار شدن . 

ولی من هم جدا حس مورد خیانت قرار گرفتن دارم . 

اوکی من میفهمم حالش خیلی بد بوده و فقط همکارش اونجا بوده و اگه دردش رو نمیگفته نابود میشده .

اما هیچ جوری برام قابل هضم نیست که با خواهرم حرف زده . 

که انگار منو پیش کسایی که جلوشون حجاب داشتم لخت کرپه و آدمها نگاهم کردن . دقیقا کاری که آدمی که اسکرین شات از وبلاگ من گرفته انجام داده . 

به این فکر میکنم تا به حال اینهمه از حمید نا امید شده بودم ؟ جوابم منفیه .

ازش نا امیدم و اعتمادم رو بهش از دست دادم .

به غیر از عکسهای وبلاگ یک مساله ی شدیدا شخصی من که من بهش گفته بودم رو به خواهرم گفته .

فکر کردم وبلاگم رو ببندم .

آروم تر که شدم گفتم پستامو رمزدار میکنم و فقط به چند نفر میدم اما باز این فکر که من از کجا میدونم اون آدم یکی که خیلی هم بهش نزدیک و باهاش صمیمی ام نباشه و رمز رو ازم نگیره اومد تو سرم . 

الان که آروم ترم ، میگم من فقط میتونم برای اون آدم دعا کنم بتونه فاصله ای که با اصل خودش داره و نمیذاره درست زندگی کنه پر کنه ، بتونه کسی باشه که میخواد ، به چیزای خوبی که میخواد برسه و این حقارت از درونش خارج شه و جاش رو به یه قلب صاف و خوشحال بده . 

الان میگم این آدم هیچ قدرتی روی زندگی من نداره و مسیر من و ارتباطات من و خود من حمایت شده با نور خداوند هستیم . نوری که قبل جنگیدن و درافتادن نیست . 

و میگم من به راه خودم ادامه میدم . و نمیذارم یه آدم که بی فکری کرده اعتماد منو به باقی دوستای واقعیم از بین ببره و این احساس رو که من این پناهگاه وبلاگ رو برای خودم دارم و اینجا امنه ازم بگیره . 

الان اصلا نمیدونم واقعا رابطه ای بین من و حمید هست یا نه ، نمیدونم وقتی دوباره ببینمش چی پیش میاد ، هنوز نمیدونم آیا این آسیب که به جفتمون وارد شده قابل چشمپوشی هست یا نه ؟ 

با تمام اینها باز فهمیدم آدمها چقدر شبیه حرفهاشون نیستن .

من اگه میرفتم داخل خونه اش و میدیدم حمید با یکی سکس هم کرده ، جدا میشدم و میرفتم اما اگه دو روز بعدش مثلا دستش در رفته بود و به کمک من احتیاج داشت حتما و قطعا میرفتم کمکش کنم . ولی این فقط منم که این طورم . اون آدمیه که بهش میگن قفل درت رو عوض کن و روی مینا پلیس خبر کن و میگه باشه ! 

و تو که از بیرون میبینی شاید فکر کنی هیچ دوست داشتنی از طرف من نیست اما خبر از راهی که من تو این دو سال و نیم با حمید رفتم نداری و اگه اونجوری که بهش گفتی اصلا بهش فکر نمیکردم و اولویتم نبود ، خوب تموم کرده بودم و اینهمه منتظر نمیموندم به قولش عمل کنه و بیاد بریم زوج درمانی و فلان و بیسار ...

دیگه همینا . 

این پست ذو وسط کلاس تموم کردم و چون تو اینستا برام نوشتی که امروز آپلودش کنم ، بفرما :) 

ماچ بهتون بچه ها 

 

۲ موافق ۰ مخالف

ای وای ):

از ته دل غمگین شدم با خوندن این پستت😞

امیدوارم با گذشت زمان اوضاعت بهتر شده باشه عزیزم...

 

ممنونم :)

اولش که خوندم فکر کردم فهمیدی کار کیه. بعد دیذم هنوز مشخص نیست. خود حمید میدونه کی براش فرستاده؟ آخه یعنی طرف چه مرضی داشته؟! واقعا به نظرم تحربه دردناکیه.... من درد خیانت کشیدم و به نظرم تهش از همه دردا بدتر این بود که اعتمادم از بین رفت و دیگه خوشبینیمو از دست دادم.

 

برای تو هم این قضیه از بین رفتن اعتماد خیلی دردناکه و متاسفم که داری تحملش میکنی....

و اینکه بعضی کامنتا واقعا ترسناکه!! اصن به تو چه که طرف میخواد چی کار کنه. اعتقادات کوفتیت رو برای خودت نگه دار:/// 

ببخشیدا تو وبلاگت فحش میدم...

 این طرز فکر زندگی ماها رو گرفت هنوزم ول نمیکنن:/

نه عزیزم اون هم نمیدونه . اکانت فیک بوده .


ممنون از کامنتت دختر.

سلام. من سال‌هاست که از خواننده‌های خواموش وبلاگتون هستم و با این که همیشه از نوشته‌هاتون خوشم میومد و ازتون یاد میگرفتم، اما نمیدونم چرا هیچوقت کامنت نمیذاشتم.

ولی حالا میخوام بگم که این پست آخرتون یه چیز خیلی قشنگ به من یاد داد. این‌که حواسم به اثری که از خودم به جا میذارم باشه. این دو سه روز خیلی آگاهانه‌تر دارم این قضیه رو تمرین میکنم و حواسم بهش هست.

میخواستم بهت بگم که حتی در اوج حال بدت هم به من یه نکته خیلی قشنگ یاد دادی و این اثریه که مینا میذاره.

سلام به تو دختر :)


خدا رو شکر ندا جان . خوشحال شدم.

چقدر آدما ناامن شدن...

آدم واقعا حیرت میکنه که یه عده چقدر بیکارن چقدر بدبختن :/

البته که اگر خدا بخواد هر دشمنی تهش یه خیریتی داره :دی این ثابت شده است :)

:(

صد در صد 

نمی دونم چی میشه که یکی از وبلاگ یکی اسکرین می گیره و میفرسته ؟ به نظرم یه چیزی فراتر از اشنای وبلاگی بوده 

رابطه بین تو حمید حتما عشق داشته اما مینا این رابطه جواب می ده تو بارها از ش ناامید شدی و هنوز درگیر مشکلات قانونی بابا کوروشی 

و هزارتا مشکل دیگه 

مینا تو همیشه خیلی خوب به من مشورت می دی برگرد غقب ببین چه کاری دلت را اراوم می کنه دختر 

الهی خدا قلب ات را اروم کنه 

آبان جان من هیچی الان انگار آرومم نمیکنه .

بی قراری داخل سینه ام و داخل همه ی بدنم و روحمه .
فقط میتونم همینقدر آروم باشم و حواسم به خودم باشه که الان هیچ کاری نکنم و بذارم این احوال فروکش کنه .

پیام نسیم رو باید با طلا بنویسی بزنی سر در اتاقت، همیشه حرصم میگیره از اینکه میگی وای جمعه ست و نمی خونید ... من سالها وبلاگی داشتم که به هیچ جا وصل نبود،دوستی نداشت. بی تبادل،فقط برای نوشتن و خالی کردن خودم،اما ته دلم یدم نمیومد تصادفا کسی بخونه که خدا رو شکر نشد، بعد که حسابی کنده شدم از نیاز به خونده شدن توسط دیگران،با گذشت زمان و... ، نوت گوشی شده نوشت گاهم،خوشحالم درگیر خونده شدن و دیده شدن نیستم،نمیگم کار تو بده مینا،هرکس یه جوره امل میخوام بگم یه مسیره،

و مورد بعدی،در مورد حمید همون دوسال و نیم پیش اولین دیدارهاتون،ته راه رو گفتم برات،نشنیدی، بدت اومد، زورت گرفت که آخر اون جاست فرندیم گفتنت رو گفتم برات،حالا هم دارم میگم ته این هنوز نمیدونم میخوام جدا شدم یا نه هات جز حال بد و سرگشتگی بیشتر نیست، زوج درمانی؟آخه تو واقعا ناپختگی رو توی حمید نمیبینی که دنبال زوج درمانی هستی؟ بعد هی بگو چرا این آش و کاسه ی منه... دست برنمیداری از انتخاب های غلط و روابط بچگانه و لوس بازی و ادا... 

چرا حرصت میگیره ؟ شما وبلاگت رو زدی که بنویسی و خالی بشی. من اصلا وبلاگ رو زدم که برای مخاطب بنویسم و از چیزی که مینویسم بتونم با آدمها حرف بزنم . اگه قرار بود کسی نخونه و برام مهم نباشه میرفتم تو دفتر خاطرات مینوشتم دیگه .


من که اون موقع نمیدونستم تو از عالم غیب خبر داری که. خودمم که حال و روزم برام بینش و قدرت تشخیص درست نذاشته بود . همزمان مهاجرت و غربت و جدایی و مادر مجرد شدن میتونه هر آدمی رو در برابر تلاش هایی که یه مرد برای رابطه گرفتن میکنه خلع سلاح کنه . 

و اینکه من هنوز فکر میکنم آدمها گاهی برای خاطر عشقی که دارن و امیدی که برای بودن با یه آدمی دارن میتونن رو خودشون کار کنن و روی رابطه شون و زوج درمانی هم مسیریه که آدمها رو به همون پختگیه در رابطه برسونه . 

ناراحت شدم مینا 

در هر صورت من از همون اوایل رابطتت گفتم حمید ول کن و فقط صرف تنهایی با یک مرد نامحرم نباش

تو به خودت فرصت ندادی 

و تا از بابای کوری جدا شدی یک جایگزین جدید آوردی 

کلا هر کی حرفت رو گوش نداده ضرر کرده :)

خوب چی بگم واقعا

من تجربه لو رفتن وبلاگ را داشتم و یکدفعه تمام اطرافیانم فهمیدن وبلاگ دارم. مشاوری که میرفتم فهمید به بدترین شکل هم فهمید.خیلی برام سخت بود. وبلاگم را عوض کردم و بعد هر چی گذشت دیگه اعتماد نکردم که بنویسم. هیچ وقت هم حس نکردم که از نوشتن زندگیم کسی حسادت نمیکنه. گاهی وقتا چیزهای ساده و معمولی زندگی ما خیلی تو چشم بقیه است. اینکه این اتفاق برات افتاده به نظرم کلی نکته مثبت توش بوده. از اون لحظه هاست که تغییر میکنه. مسیر جدید انتخاب میکنی و سبک زندگیت را عوض میکنی. 

نکته های مثبت ....


همچنان تجربه ی خیلی سختیه برام :(

سلام مینا

آنقدر که هیجانی بود پستت این سری...

واقعا این اتفاقا افتاده؟؟؟؟؟شاخ درآوردم

کلی سوال اومد تو ذهنم.

مگه اصلا نام و نشونی از حمید اینجا گذاشتی؟خواننده چطوری تونسته وصل بشه به حمید؟؟؟

چه منفعتی می‌برده از خراب کردن تو؟

مگه خود حمید زنگ نزد بهت؟ پس این رفتارش بابت تماس با پلیس و...چی بود دیگه؟؟

اصلا بالغانه رفتار نکرده...نمیدونم شاید خیلی تحت فشار بوده و براش سخت بوده تصمیم گیری درست.

حالا اینا هیچی.چرا باید حریم خصوصی رو اینجوری بره بشکنه به خواهرت بگه.

الان اینطوری خواستنی شد یا اینکه بیشتر ازش بدت اومد؟؟

خدا کمکت کنه عزیزم.آفرین به قلب مهربونن

سلام گل .


رفته از اینستاگرامم پیدا کرده .

حمید زنگ زد بهم که بگه خدافظ. نه که بیا حرف بزنیم .

میبوسمت

مینا طرف عجیب بی‌شعور و پست بوده....

واقعا از خودش یک لحظه سوال نکرده این کاری ک دارم میکنم چه منفعتی برام داره....

متاسفانه متاسفانه آدما خیلی دارن بدذات میشن....

و حمید اشتباه بزرگتر و کرده ک ب خواهرتم گفته...

امیدوارم امیدوارم الان حداقل حالِ دلت بهتر شده باشه میناجانم...

 

ممنونم نازنین . 

عجب پستی نوشتی. اصلا اون شخص حمید رو از کجا پیدا کرده؟ 

به‌نظرم حرمت رابطه شکسته شده و باید بالاخره تمومش کنی مینا.

انجام دادنش برام آسون نیست اصلا :(

چقدر بعضی آدما قلبشون سیاهه ..برام عجیبه چطور حمید رو پیدا کرده 

با تلاش و کوشش و تجسس :(

چرا من رمز ندارم🥲🥲🥲

عزیزم کسی رمز نداره . اون پستهای قبلی رو کلا بستم .

وای خدای من 

چقدر یه آدم می‌تونه بیکار و بی‌شعور باشه 

بیای از اینجا اسکرین شات بگیری بفرستی که چی بشه 

آدم دیگه تو وبلاگ خودشم نتونه چیزایی که تو کله‌اشه رو خالی کنه کجا بره 

خیلی حس بدیه یه خونه امنی که داری و توش راحتی رو از دست بدی 

حتی تصور هم نمی‌تونم بکنم که یکی از دنیای واقعی منو اینجا پیدا کنه 

 

 

 

خیلی :)


دقیقا احساس میکنم خونه ام خراب شده :(

سلام مینایی خوبی عزیزم

چه خوب که دوباره سعی میکنی روزانه نویسی کنی

موفقیتهات رو تبریک میگم

قشنگی رابطه‌ات با کوروش عزیزت و نقاشی خونه و هزار اتفاق رنگانگ دیگه که برات افتاده

امیدوارم نور و آرامش هر روز بیشتر از دیروز بشه تو زندگیت

 

اوه اوه منم انقدر با خوندن خبرچینی فکمو فشار دادم درد گرفت

بگو اخه چی بهت میدن آدم مریض خودشیرین خدا شفات بده

سلام عزیز.


ممنون ازت . 

چرا آدما ها تا این حد میتونن بد باشن؟

سلام مینا جانم. خوندمت. هم عصبانی هستم و هم بیشتر از اون ناراحت. ناراحت از اینکه هنوز چنین آدما هایی وحود دارن.

ای کاش لااقل متوچه بشه چه رقتار زشت و غیر انسانی داشته این به ظاهر دوست. 

کار حمید هم اصلا درست نبود. گرچه از عصبانیت بوده. آدم باید تو عصبانیت هم روی کارها و حرف هاش کنترل داشته باشه. 

اینکه حمید رو تو اون حال تنها نذاشتی کاملا درست بوده. 

 

عزیزدلم ولی خوشحالم که مینای قوی و عاقل خودمون هستی و راه درست زندگی رو پیش میبری. 

مواظب خودت باش دوست خوبم. 

 

نمیدونم باران .

سلام عزیزم .
همه چیز پیجیده بود واقعا .

میبوسمت دختر.

مینای عزیزم 

خیلی متاسفم و نمی‌دونم بگم چقدر حالم بد شد. 

اون آدم از کجا حمید رو می‌شناخته و اصلا چطور آدمها به خودشون این اجازه رو می‌دن اما بدتر از همه کار حمید بود که به خواهرت مسائل خصوصیت رو گفت. اون آدم که اسکرین شات گرفته تو رو دوست نداشته و آدم باشخصیت و محترمی هم نبوده اما حمید که دوستت داره چرا؟ خیلی دلم گرفت. دوست دارم رابطه درست و امنی داشته باشی. برات آرزوی آرامش می‌کنم. البته خوشحالم که تو رفتی خونه حمید و ایشون نیومد و در حضور کوروش عزیزم اتفاق بدی نیفتاد.

ممنونم ژاله .


نمیشناخته . توی اینستای من پیداش کرده که اینم با توجه به اینکه من و حمید هیچکدوم همو فالو نداشتیم نیازمند تلاشی بوده که دوستمون انجام داده . حتی اولش ازش پرسیده تو همون حمیدی؟؟

با حمید اون شب رو در رو حرف زدم دیگه . کوروش خونه ی خودم با پرستارش بود و خبر داده بودم دیر برمیگردم .

مینا جانم امیدوارم حالا حالت بهتر باشه

خیلی متاسف و ناراحت شدم از بابت این پیشامد

من اصلا نمیدونم مخاطب ها رو چجوری الک کنی که اون یارو رسوا بشه ولی ای کاش بشه

توضیحاتتو به حمید دادی کار اشتباهی هم‌نکردی رابطه تو و حمید هم نفسهای آخرشه مدت زیادی هست بهش وقت دادی و اونطور که باید عمل نکرده پس دنبال ترمیم این رابطه نباش هرچند خودت عاقل تری

فقط نمیدونم اون یارو هدفش چی بوده از این کار وقتی میدونست رابطه شما که خوب نبود که قصد خراب کردنشو داشته پس قصدش چی بود

حمید هم که حجت رو تمام کرد به آبجی ت زنگ زده. خیلی حس بدیه که بدونی پارتنرت امن نیست وبلاگی که توش مینویسی امن نیست

من خودم چندین سال پیش وبلاگم رو به خاطر همین مسائل بیخیال شدم‌ احساس امنیت نمیکردم و به اندازه تو شجاع و قوی نبودم اما خوشحالم که انتخابت با انتخاب من یکی نبود.

من دیگه الان تنها چیزی که نیستم عاقله عزیزم :(



سلام عزیزم.

امیدوارم الان حالت بهتر از قبل باشه.

در حالیکه زیر پتو از سرما دارم میلرزم واقعا دلم نیومد مثل قبل خاموش بمونم و کامنتی واسه این پستت نذارم.

واقعا متأثر شدم که تجربه ی سختی رو پست سر گذاشتی.

وقتی به انتهای پستت رسیدم یاد یه جمله ای افتادم که نمی دونم بهش معتقدی یا نه؟

اینکه "تو هر شری،خیری هست".

من به وضوح اینو تجربه کردم.

این اتفاق خیلی تلخ بود،ولی چه درسی بهت داده؟

این نیست که تو رابطه ی عاطفیت به رغم صمیمیت زیاد هم نباید رازهات رو با اون شخص به اشتراک بذاری؟؟ (این علامت سوال رو تو کامنت قبلیم یادم رفت بذارم)

این واقعا عدم پختگی یه مرد هست که زنگ بزنه به خواهر کسی که باهاش تو رابطه ست و مسائل خصوصی رو فاش کنه و به فکر عواقبش هم نباشه.

هدفش جز تحقیر کردن تو بوده؟

اگه خالی کردن خشم بوده که می بایست سر خودت خالی می کرد.

به نظرم همین موضوع میتونه دال بر جدایی شما باشه.

این تجربه درس هایی داره،زهرشو نوشیدی و حالا وقتشه درستو ازش بگیری و ازش رد بشی.

اون شخص هم واقعا باید خیلی بیکار و حامل یه درد روحی عمیقی باشه که گشته حمیدو پیدا کرده و اسکرین شات بهش فرستاده.من به آوا هم کامنت گذاشتم در این خصوص.

من میگم احتمال اینکه این فضول ها یک نفر باشن خیلی زیاده.

سلام سیما جان.

آره کلا معتقدم هیچ اتفاقی بد نیست و همه چیز در چهت خوبه حتی اگه این طور به نظر ما نرسه .

آخه پس شریک عاطفی چیه و کیه اگه بنا باشه امین من نباشه ؟
فکر میکنم هدفش خالی کردن خودش از احساسات بدی بود که داشت تجربه میکرد . 
چون من که گزینه ی آخری بودم که بخواد درمورد چنین چیزی باهاش حرف بزنه .

آه سیما نمیتونم بگم چقدر برام سخته .

سلام مینا جون الان خوبی

این پست رو دوبار خوندم  و فکر کردم ی آدم چطور میتونه اینهمه کثافت و پلید باشه واقعا اگه واسه تو یا حمید اتفاقی می افتاد چی  اگه حمید تو رو میزد و بلایی سرت می آورد کوروش چی می شد 

کاش کاش پیداش کنی و رسوا بشه  

 

سلام مهتا جان.


واقعا اون آدم به هیچی فکر نکرده بود :(

مینای عزیزم، خیلی ناراحت شدم اینقد اذیت شدی، خیلی موقعیت دردناکیه، هی فکر میکنم یه ادم حسودی در قالب دوست خودشو جا زده نوشته ها رو میخونده کمین کرده بوده تا زهرش رو بریزه، به نظرم سعی کن پیداش کنی. اونجاش خیلی غصه خوردمو دلم درد امد که گفتی تنگی نفس و حال بدت از رابطه با بابای کوروش دوباره عود کرد، نشون میده چه قدر بهت فشار امده عزیزم 😔😔

مواظب خودت باش عزیزم، کوروش همین یه مامانو داره😘😘

مرسی لیلا جانم برای کامنتت .


اون حمله ی عجیب و غزیب برای اولین بار بود اتفاق میفتاد برام با اون شدت و دیروز که با تراپیستم حرف میزدم گفت اون حمله پنیکه و بهم باد داد اگه دوباره اتفاق افتاد چی کار میتونم بکنم.

ماچ بهت.

واقعا ناراحت شدم از خوندن این تجربه ات. انقدر که ایستگاه مترویی ک باید رو رد کردم. خدا اون کسی از وبلاگت برای حمید عکس گرفته رو رسوای دو عالم بکنه تف به ذاتش فحش به مادرش. 

ای وای 😬

چقدر بد که ایستگاهت رو‌رد کردی ، نزدیک شب هم هست امیدوارم اذیت نشده باشی

یهو میگفتی ایولفضل بزنه کمرش دیگه 🤣 نمیدونم چرا خندم گرفته 

عجب..

جوری دارم حرص میخورم که اگر اونجا بودم برت میداشتم میبردمت یه جای دور قایمت میکردم که دست هیچ بی لیاقتی بهت نرسه..

بچه گانه ترین کاری که یه نفر میتونه انجام بده همینه که رازای دوران دوستی رو موقع عصبانیت فاش کنه..

شاید ناراحت باشی جانم ولی خوشحالم که داری از این آدم جدا میشی، تو قویتر از این حرفایی، این داستانم پشت سر میذاری.

از اون بدتر اون بنده خداییه که رفته اسکرین فرستاده🤣 تو رو دیگه خدا زده بچه جان چی بگم آخه..

آتنا جانم :( 


من اصلا فکر نمیکنم حمید متوجه باشه چه کار بدی کرده . توجیه اینه که انقدر عصبانی بودم اینجوری شد . البته من هنوز باهاش در این مورد حرف نزدم .

شاید باورت مشه اما مطمئن میستم که دارم جدا میشم :/

باورت میشه هنگ کردم؟

انگار همیشه باید یک مرزی بین وبلاگ و دنیای واقعی باشه.

 

خیلی دوست دارم بدونم اونی که اسکرین شات گرفته، الان آروم شده؟ الان حالش خوبه؟ الان دقیقن به چی رسیده؟

کی یاد میگیرن سرشونُ از ماتحت زندگی بقیه بیرون بیارن :/

کی یاد میگیرن وبلاگ تنها جایی که ما برای خالی کردن خودمون ازش استفاده میکنیم؟ آخرین پناهگاه.

 

یادت آوا هم درگیر همچین داستانی شده بود و طفلک مامانش هنوز هم فکرش خراب؟

اوهوم رها جان :( 


نمیدونم ، من فقط فکر میکنم آدم وقتی دست به کار این چنینی میزنه نمیشه بخواد همزمان از خودش رضایت درومی داشته باشه .

اره یادمه …

حالا که داری تمرین ذهن اگاهی می کنی یه تمرین دیگه هم بکن که خیلی خیلی مهمه وقتی داری در مورد یه نفر با یه نفر دیگه حرف میزنی حتی صمیمی ترین و امن ترین و مورد اعتمادترین آدم به این فکر کن که اون ادمی که داری در موردش حرف میزنی هم تمام اون حرفها رو خواهد شنید پس حواست باشه چی میگی . حرفی که از دهن تو به گوش سومی رسید دیگه رفته و ممکنه به هزار دلیل به طرف غایب رسونده بشه. امن تر از حمید مگه کسی بود برای تو؟ ولی همون ادم امن هم حرفهای خصوصی تو رو به خواهرت رسوند دیگه چه توقعی از ادم های عقده ای که ممکنه خواننده ی وبلاگت باشن داری؟ 

کلام قدرتمنده کلام وقتی جاری بشه اثر خودش رو خواهد گذاشت. مهم نیست کی میشنوه مهم اینه که تو چی داری میگی.

روزی که یاد بگیری دهنت رو بسته نگه داری و حرفهایی رو بزنی که اثر منفی نداره یه برد بزرگ کردی . 

نمی دونم چقدر دنبال اصلاح کردن خودت باشی مینا شایدم من حق نداشته باشم چیزایی که دارم می بینم رو بگم ولی برام مهمه که در مورد تو خیلی چیزا درست بشن . من از رنج های تکراری تو خسته شدم چرا درسشو نمیگیری نمی دونم 

تو خیلی ادم خوبی هستی و بزرگترین دارائیت قلب پویا و زنده ته ولی دو تا چیز هست که من می بینم تا درستشون نکنی مجبوری همینجوری بابتش تاوان پس بدی 

یکی خوشیفتگیهاته که تو رو دچار توهمات غیر واقعی می کنه در مورد خودت و ادم ها و یکی دهنته که جایی که باید بسته باشه بازه 

چرا فکر میکنی باید خودت رو جایی ابراز کنی که چندتا ادم دیگه باشن و ببیننت. چه نیازی داری ادم های دیگه مسائل خصوصی تو رو بخونن که تازه نگرانی جمعه است و نکنه نخونن. 

بگرد ببین اون نیاز به شنیده شدن از کجا میاد دنبال چه بازخوردی هستی؟ 

 

نسیم میدونی که من تقریبا اصلا اهل غیبت نیستم . 

ولی توی وبلاگم برام فرق میکرد همیشه .

درست میگی من زیادی باز نوشتم و زیادی به آدمهایی که نمیشناختمشون اعتماد کردم . 

من صد در صد دنبال اصلاح کردن خودم هستم نسیم .
برام درمورد خودشیفتگی ها میگی؟ 

درسته دارم سعی میکنم اون مرز خصوصی و غیر خصوصی رو ببینم اما برای من که روزانه نویسی میکنم سوا کردن خیلی سخته. 
سوالت هم قابل تامله .

ای وای باورم نمیشه 

چقدر ی آدم میتونه پست باشه 

وای مینا تو سزاوار این نیستی که این همه آسیب ببینی تو رابطه ت 

آخه چرا باید برای خواهرت تعریف کنه 

میدونم بدجنسانه ست و ادم باید مسئولیت اسیبی ک به روح کسی زده بپذیره ولی دلم میخواست اون زمان که گفت زنگ میزنم به پلیس میرفتی

فرار کردن انتخاب من نبود .

و تنها گذاشتنش توی اون احوال هم …
من باید میموندم که آرومش کنم .
اون هم سزاورا اونجوری نابود شدن نبود . 
ولی خوب الان دیگه همه چیز قاطی پاطی شده .

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
این کاشونه رو به بهانه ی زنده نگه داشتن ذوق نوشتن از زندگی درست کردم.
رسم مهمانی تو کاشونه ی من عشق ورزیدنه .
من به تو مهر و دوستی میدم و تو هم توی جهان پخشش کن :)
نویسنده ی این وبلاگ تمام تلاشش رو میکنه که با صداقت و بی پرده تجربه ی زندگیش رو قلم بزنه.
اگه مدل زندگی کردنش رو دوست نداشتی ، حتما میتونی دوستهای خوب هم اندیشه ی خودت رو تو کاشونه ی دیگه ای پیدا کنی و حالشو ببری.
عشق و دوستی من به تک تکتون :)

روی لینک من کی هستم؟ کلیک کن تا بیشتر منو بشناسی .
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان