به وقت ملاقات...

بچه ها جون های خودم ؟؟؟ 

سلام بهتون ....

 

عزیزای قلب من :((

 

فکر کردم دیگه نمیتونم بیام اینجا و براتون بنویسم و پیداتون کنم... 

دسترسیم به بیان کاملا قطع شده بود انگار که چیزی تحت عنوان بیان اصلا وجود نداره ...

دیگه نا امید شده بودم.

امروز که نشستم تو کتابخونه و رو  مقاله ام کار میکنم با خودم گفتم بذار یه بار دیگه امتحان کنم ....

اول اینو بگم اگه اگه اگه داری اینجا رو میخونی و طرفدار این آدمکشها هستی، از صفحه ی من بیرون برو ... 

اینجا ساخته شده بود برای عشق ... و من با آدمهای بی شرف دوستی و معاشرتی ندارم ...

 

بچه ها جونم من نیومدم قصه ی دراز بگم براتون . اومدم فقط  موضعم روشن بشه برای هر کی تا حالا نمیدونست هم یه احوال ریز بپرسم ازتون .

بیست دقیقه دیگه کلاس دارم و تو این فرصت همینجا میمونم .

 

دلم بی اندازه تنگه و حال روحیم مثل هر آدم با شرف دیگه ای ناخوشه و امیدم فقط به تموم شدن این نگرانی ها و این بیخبر موندها و این کشتارهاست که سالهاست گاه و بی گاه تو ایران عزیزمون اتفاق میفته .

 

میبوسمتون عزیزا .

 

 

۵ نظر ۱ موافق ۱ مخالف
این کاشونه رو به بهانه ی زنده نگه داشتن ذوق نوشتن از زندگی درست کردم.
رسم مهمانی تو کاشونه ی من عشق ورزیدنه .
من به تو مهر و دوستی میدم و تو هم توی جهان پخشش کن :)
نویسنده ی این وبلاگ تمام تلاشش رو میکنه که با صداقت و بی پرده تجربه ی زندگیش رو قلم بزنه.
اگه مدل زندگی کردنش رو دوست نداشتی ، حتما میتونی دوستهای خوب هم اندیشه ی خودت رو تو کاشونه ی دیگه ای پیدا کنی و حالشو ببری.
عشق و دوستی من به تک تکتون :)

روی لینک من کی هستم؟ کلیک کن تا بیشتر منو بشناسی .
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان