بچه ها جون های خودم ؟؟؟
سلام بهتون ....
عزیزای قلب من :((
فکر کردم دیگه نمیتونم بیام اینجا و براتون بنویسم و پیداتون کنم...
دسترسیم به بیان کاملا قطع شده بود انگار که چیزی تحت عنوان بیان اصلا وجود نداره ...
دیگه نا امید شده بودم.
امروز که نشستم تو کتابخونه و رو مقاله ام کار میکنم با خودم گفتم بذار یه بار دیگه امتحان کنم ....
اول اینو بگم اگه اگه اگه داری اینجا رو میخونی و طرفدار این آدمکشها هستی، از صفحه ی من بیرون برو ...
اینجا ساخته شده بود برای عشق ... و من با آدمهای بی شرف دوستی و معاشرتی ندارم ...
بچه ها جونم من نیومدم قصه ی دراز بگم براتون . اومدم فقط موضعم روشن بشه برای هر کی تا حالا نمیدونست هم یه احوال ریز بپرسم ازتون .
بیست دقیقه دیگه کلاس دارم و تو این فرصت همینجا میمونم .
دلم بی اندازه تنگه و حال روحیم مثل هر آدم با شرف دیگه ای ناخوشه و امیدم فقط به تموم شدن این نگرانی ها و این بیخبر موندها و این کشتارهاست که سالهاست گاه و بی گاه تو ایران عزیزمون اتفاق میفته .
میبوسمتون عزیزا .